موضوعات
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
گنجینه ی ادب پارسی دیرگاهی بود که دالان دل انگیز دلدادگی ها را ترک گفته بودم. می رفتم به درک !
چشمهایت را دیدم. خجل می ساخت نگاههای نافذت عظمت کوه تنهایی ام را. آب می ساخت ذره ذره شمع وجودم را.
سر تعظیم فرود آورد تنهایی ام. زده است چمباته و چنان می بندد چمدانش را که تا چند روز دیگر رفتنی است گویی . صورتش را می چسباند به شیشه ی اتاقم و نظاره میکرد مرا همیشه . دیگر اکنون می رود. به درک می رود ! نگاهت فراری اش ساخت . رفتنی نبود تنها نگاهت از پا در آوردش .
لبخندت مرا همچون نوش دارویی که زندگی می بخشد ، کرده است اسیر خودش . می بینمت ، نمی خواهم حتی پلک زنم ، چرا که زندگی ام در لبخند توست . سیرتت در صورتت نمایان است . خیره می شوم در چشمانت ، آگاهی می یابم از عمق وجودت .
نیستی به مانند دگران . دگران چند رویند و تو تک .
از چشمانت هر چقدر بگوییم کم است . درونش گردابیست ، مرا می کند غرق در خود امّا زندگی می بخشد .
دل انگیز طنین صدایت استخوانهای نحیفم را از درون خرد می کند . امّا زندگی می بخشد.
برق نگاهت رخنه کرده است در اعماق وجودم .
از من هرچه می خواهی بگیر امّا نگیر نگاه نواشگرت را از بنده ی ناتوان بی نوای خود . نگاهت زندگی می بخشد.
بهمن خسروجردی
نظرات شما عزیزان:
سلام
با آرزو سلامتي و تندرستي وبلاگت خيلي زيباست به من هم سر بزن ممنون ميشم اگه عضو وبلاگم بشي یک شنبه 1 مرداد 1391برچسب:, :: 11:0 :: نويسنده : بهمن خسروجردی
![]() ![]() |